حرف های نا تمام ....
اطلاعات کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
نویسندگان
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 106
:: کل نظرات : 116

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 22

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 1
:: بازدید هفته : 46
:: بازدید ماه : 420
:: بازدید سال : 758
:: بازدید کلی : 758
اجرای تئاتر با اعمال شاقه

 

اجرای تئاتر با اعمال شاقه


تعداد بازدید از این مطلب: 1090
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

نویسنده : oneshut
تاریخ : یکشنبه 03 دی 1391
نظرات 2
مطالب مرتبط با این پست

می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
زیبا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
ممنون.درضمن وب خوبی دارین.
پاسخ:خواهش می کنم.نظر لطف شماست

[Comment_Avator]
پسر بسيجي(راشد) در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
بعد از سه ماه دلم برای اهل وعیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم.


مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم.


اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم.


سوز و گداز مادر و همسرم یک طرف، پسرم کوچیکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف.


مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم.


نقصیر خودم بود.


هربار که مرخصی می آمدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر! را در بیاورد و او را روانه بغداد ویرانه اش کند.


آخر سر آن قدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادکش مانندش به سر و صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی درآورد تا روم کم شد و راضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش. کفش و کلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه.


شور و حالش یک طرف، کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر.


از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید.


- این تفنگ گندهه اسمش چیه؟ - بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟ - بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟ - بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟ بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادرمرده جواب دادم.


تا این که یک روز برخوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو نیا که من تخته گاز آمدم.


قدرتیِ خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه چشم سفید.


پسرم در همان عالم کودکی گفت :
پاسخ:ممنون دوست من.


درباره ما
وبلاگ سینگو در بر دارنده مطالب تئاتر به صورت خاص و سایر هنر ها به صورت عام می باشد. خواهشمندم این وبلاگ را از نظرات خوب و سازنده ی خود دریغ نفرمایید. با تشکر محمد اکبری زاده کهتکی.
منو اصلی
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران